خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

در اینجا بیشتر اعمال باعث آسیاب مغز می شود. به عنوان مثال یک نمونه عرض کنم که:

در دفتر نشسته بودم پایین کلکین در سرک صدایی بسیار مرا آزار می داد البته  صدا های آزار دهنده داخل کابل و در کل در افغانستای بسیار است ولی این صدا واقعاً آزار دهنده بود. مردی بادرنگ فروش یک ضرب صدا می زد که بادرنگ کیلوی 30 روپه دو کیلو 60 روپه, بادرنگ کیلوی 30 روپه دو کیلو 60 روپه ….

آخر یکی نیست به این بنده گان خدا که بادرنگ می فروشند و اکثرشان همین گفته ها را به تقلید از یک دیگر تکرار می کنند بگوید که وقتی کیلوی 30 روپیه باشد خوب حتماً دو کیلو 60 روپیه خواهد شد. واقعاً خسته کننده بود حدوداً نیم ساعت مجبور به گوش دادن به این صدا شدم اما انگار که تمامی نداشت و یک سره تکرار میکرد بادرنگ کیلوی 30 روپیه دو کیلو 60 روپیه, باد رنگ کیلوی 30 روپیه , دو کیلو 60 روپیه, بادرنگ کیلوی 30 روپیه دو کیلو 60 روپیه ….

که منجر شد که یک سردرد درست و حسابی بگیرم آخر هم که دیدم تمامی ندارد با وجود اینکه بسیار کار داشتم گوشکی را به گوش زدم و صدای موزیک را تا آخر بالا کردم که باعث بدتر شدن سردردم  شد ولی خوب از یک تکرار مزخرف رهای پیدا کردم.

روز جمعه حوصله‌ی مان سر‌رفته بود با مهدی و مجتبی (خواهرزاده هایم) تصمیم گرفتیم برویم باغ بابر، وقتی رسیدیم چند تا عکس گرفتیم و تقریبا به تمام گوشه و کناره های باغ سرک کشیدیم.

بعد در یک جا نشستیم و یک مقدار میوه که همراه برده بودیم شروع کردیم به خوردن و صحبت می‌کردیم هر دویشان خیلی از باغ خوششان آمده بود. چون دفعه اول شان بود که این فضا را میدید یک هفته‌ای می‌شود که ازهرات آمده‌اند و جایی از کابل را ندیده‌اند. همین طور که در حال صحبت و نگاه کردن به فضای اطراف و آدمها بودیم یک دفعه صحنه‌ی زیبایی توجه ام را به خود جلب کرد.

پیرمرد وپیرزنی را دیدم که هردو وارد باغ شدند. پیر مرد فهمیده می‌شد که به سختی راه می رود آن هم به کمک یک عصا چشمهایش هم انگار خوب نمی‌دید با وجود عینکی که به چشم داشت. پیرزن انگار بهتر بود وضع جسمی اش دوتا پلاستیک در دستانش بود. در یکی نوشابه در پلاستیک دیگر که سنگین تر به نظر می‌رسید گوشه ای از یک زیر انداز معلوم بود. اولش باورم نمی‌شد که هردو تنها آمده باشد اما دیدم که نه تنهاهستند!

چیزی که بیشتر مرا مجزوب کرد این بود که پیرزن چند قدم که می‌رفتم باز می‌ایستاد تا پیرمردش به او برسد و یکجا بروند.همین طور که نگاه می‌کردم از جا بلند شدم و گفتم: می‌روم تا با آنها دوست شوم.

وقتی نزدیک شان رسیدم زیر سایه‌ی دیرختی هر دو زیر انداز خود را انداخته بودند و صحبت می‌کردند. با تردید سلام کردم با جواب گرم هر دو مواجه شدم انگار از دیدنم خوش حال شده بودند با اسرار زیادشان با اینکه مرا نمی شناختند مرا دعوت به نشستن کردند. آدمهای جالبی به نظر می‌رسید اولین چیزی که پرسیدم این بود که تنها آمده ایید؟گفتند بله.

هفته‌ی قبلی نواسه ها را آورده بودیم زیاد بازی گوشی کردند و ما را خسته ساخت این هفته تنها آمدیم. گفتم مگه هر هفته می آیید؟ پیر زن گفت: بله خانه صبح تا شب آدم خسته می‌شود برای تبدیل آب و هوا روز های جمعه از خانه بیرون می‌شویم. خیلی برایم جالب بود. کمی صحبت کردیم و یک عکس هم از هردو گرفتم و خداحافظی کردم. چقدر زیبا می شد اگر که عشق ها همین گونه تا پیری باقی می ماند با کهولت سن از بین نمی رفت.

پرنده

پرنده بال بگشای از این شهر

از این دوران پوچ نا امیدی

پرنده می توانی بال بگشای

مرا بال پریدن نیست چون تو

من در بند در این فصل پوچی

تهی می گردم از هرلحظه بودن

نگاه من فقط پرواز دارد

درونم یک جهان آواز دارد

دنیا!

دنیا!

مرا با خاک یکسان کن

من از بودن در این بیغولهء وحشت گریزانم

گریزانم از این مردم

از این بیهوده بودن ها

از این رسم و از این آیین

که هردم دست و پا گیرد

از عشق نگو

با من از عشق نگو تا که مرا رام کنی

خام دنیا نشدم تا تو مرا رام کنی

قصهء دور و درازیست به همراهی من

سعی نکن قصه نو همرهم آغاز کنی

من ویران شده در گیر خود آبادی خویش ام

دور برو خشت مده، تاکه من آباد کنی

خیمه

می خواهم خیمه ی زمانه ام را تِپچی کنم

اما…

چوق کم است، سیزو میده و قروپچی گوم

در این دشت که خیمه ی ما افتاده است

هیچ کس گذر نمیکند

روزی همه را وحشیانه غارت کردند

خیمه ی مان را هم در دادند

دیگر چیزی نمانده تا از اینجا بگذرند

جز یک خیمه ی چگ چگ

چه کنم سرگردان و لاله وان مانده ام؟

هر چه در این صحرای فکر  فریاد می کنم کسی صدایم را نمی شنود

کسی نیست؟

کسی نیست تا بیاید؟

بیایید

کسی کمی چوق بیاورد

کسی سیزو

چوقش باید محکم باشد

سیزو اش نباید خم بخورد، نباید میده شود

آه راستی

پینه هم بیاورید

که خیمه ی مان بسیار چک چک شوده است

ریسپو هم د کار است

این بار باید که ریسپوی مان هم محکم باشد

تا خیمه را خوب نگا کند

میخ هم یادتان نرود

بیایید

همان جای قبلی است خیمه ی مان

همان جایی که از اول بود

باید از ناو شروع کنیم

باید این خیمه مثل اول شود

باز هم در زیر یک خیمه یک جا می شویم

و باز هم یک جا به ساز دمبوره گوش خواهیم داد

راستی شنیده ام که دبوره را چند نفر نجات داده

درست است؟

می گویند که می خواستند آن را بسوزانند

و به جای خشه ی زمستان استفاده کنند

اما آن چند نفر یخی زمستان را به جان خریدند

و نگاهش کردند

پس با خود بیاوریدش

تا دوبیتی های مان جاودانه تر شود

یکی هم به من گفت که پیشپو را به یاد اورده

می خواهد که دیگران هم به یاد بیاورد

و این چقدر خوب است

زودتر بیایید تا تپچی کنیم

به امید روز که باز در زیر یک خیمه جمع شویم

قافله سالار

کوچ داد قافله را

در سراشیبی تند دوران

آه!

قافله سالارپدر نگران بودی و می گفتی:

هوشتان باشد که ازاین دشت گذر آسان نیست

دست کوچکتر تان را الا نکنید گرگها بسیارند

آتشی جور کنید که همیشه باشد

راه تاریک است

راه طولانی است

باید این راه به مقصد

برسد باید این دور به آخر برسد

گفتی و ما همه راه افتادیم

هرچه ما رابردی راه روشن تر شد

خانه مان را دیدیم و به هم خندیدیم

خنده ای از سر شوق

ناگهان…

چشم هامان را بستند گرگهای وحشی

همه حیران ماندیم

و تورا باخود بردند

وقتی چشم گشودیم تو نبودی و ما…

همه در سوگت ماندیم

سالها میگذرد

آتشی هست هنوز

ارث زیبای پدر

و حال میگوییم:

گرگها ترسیدید؟

آتش خانه ی مان را دیدید؟

پدرم نیست اگر، آتش افروخته اش هست بجا

چشماتان کورشود

آتشی هست هنوز

آتشی هست بجا

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.