Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

دلتنگی

اسیر سیاهی و تیره گی شده ام. دلتنگ که می شدم سرم را روی زانوهایت می گزاشتم و آرام می شدم. می گویم چقدر خوب است که تو را دارم! اگر تو را نداشتم که دیگر هیچ چیز قابل تحمل نبود. دلتنگت شده ام. بیشتر از همیشه و بیشتر از هر لحظه ای که درو از هم بوده ایم. همان آرامش سر گزاشتن روی زانوانت را گم کرده ام. آدمی هم عجیب موجودی است. گاهی با هزارن مسکن و آرام بخش هم آرام نمی شود ولی یک آغوش غوغا می کند. عجیب آرامش دارد. دلتنگی هیچ دارویی ندارد.

ضرب صفر

زندگی سخت شده است. خیلی سخت، سخت و رنج آور. زنده ماندن ها احتمالی است. هر لحظه امکان یک انتحار و انفجار وجود دارد. و ناگهان همه چیز ضرب صفر خواهد شد. به اینجا پنهاه آوردم به الغوچگ ام فیس بوک، تویتر و… همه پر است از عکس ها و نوشته هایی از کشته شدن و زخمی شدن. این روزها بیشتر از همه ی روزهایی که در این خاک بوده ام نفس گیرتر شده است.

هیچ چیزی آدم را به این خاک و به این کشور امیدوار نمی کند. هر روز نا امید تر از دیروز و همه منتظریم، منتظر ضرب صفر شدن. اینجا هرقدر بیشتر تلاش کنی بیشتر ضرر می کنی. اینجا عدد مهم نیست یک باشی یا هزار با صفر ضرب ات می کنند. و یک باره متوجه می شوی که ضرب صفر شده ای. گاهی وقت ها هم متوجه نمی شوی چون در همین هنگام ضرب صفر شدن خودن هم نابود شده ای.

امروز صبح که از خانه به طرف دفتر می آمدم دو نفر که به ظاهر ادم های تحصیل کرده ای به نظر می رسیدند، باهم صحبت می کردند. یکی از آن دو نفر که دو کتاب هم در درستش بود به نفر دومی که یک بیگ لب تاب با خود داشت گفت:

اولی: همی مشکلاتا ره مردم ها به وجود می آوردند.

دومی: اری بابا بین الملل ها نتانسته که ای مشکلاتا ره حل کند.

با یک لفظ قلم خیلی غلیییظ گفتن. ای خودااااااااااااااااااااااااااااااااا مشکلاتا، مردم ها و بین الملل ها ره ازی مردم بیگیر آمیییییییییین!

چند روز پیش…

چند روز پیش در فیس بوک باقر توکلی لینک اپلیکشن ورد پرس را گذاشته بود. داخل مبایلم دنلود کردم. سری زدم به وبلاگ ام یادم امد که با چه هیجانی می نوشتم. درست است که نوشته هایی انچنانی ندارم . ولی خودم راحت می شدم. به موضوعی که بر می خوردم سعی می کردم در مورد آن موضوع بنویسم و با نوشتن خودم را کمی راحت احساس می کردم.

یک چیز دیگری که در وبلاگ نویسی آن زمان ها خیلی خوشحال کننده بود، کامنت ها بود. امروز چشمم به کامنت های تایید نشده افتاد. واااااااااااااااای هجده تا کامنت!

خوشحال کننده بود. حس خوشحالی همان زمان ها را داشتم. جا دارد از همین تریبون از باقر توکلی تشکر کنم که مرا یاد وبلاگم انداخت. تلاش می کنم یادداشت های روزانه ام را ادامه بدم.

ثانیه ها

ثانیه هایم یکی پس از دیگری

کشته می شوند

می ایستم

و بر گور دسته جمعی ثانیه هایم خیره می شوم

یادی از گذشته

سری زدیم به وبلاگ همایونی، اصلا یادم رفته بود که وبلاگ دارم. فیس بوک آدم ها را از مه چیز انداخته است. قبلا وبلاگ بود کلی خوش می گذشت. لینک وبلاگ های دوستان را می گذاشتیم به وبلاگهای همدیگر سر می زدیم. ولی عجب دنیایی شده حالا هرچه می گذرد از چیزهای خوب بیشتر فاصله می گیریم. مدتها است که حتی یک خط هم ننوشتم. کلا نوشتن برایم سخت است. دلیل اش این است که بیشتر از اینترنت مبایل استفاده می شود، نوشتن با مبایل در وبلاگ کمی سخت است. البته سخت که نه تنبلی آدم می آید. و یک دلیل محکمتر این که دیگر کسی وبلاگ نمی خواند. ولی دنیای وبلاگ چیز دیگری است. نباید که حتما خواننده زیاد داشته باشی!

یادداشت های آدم هم که یک جایی به ثبت برسد خودش خیلی است. از همه مهمتر دیگر نوشتن یاد آدم نمی رود. ولی خدایی اصلا حس نوشتن نمی آید آن هم در این ممکلت با این اوضاع و احوالی که دارد. کشوری که بعد از هفت ماه بارداری و کشمکش انتخاباتی دوقولو بزاید دیگر خودتان می فهمید که چه گند است. ولی خوب امیدوارم اوضاع و احوال رو به بهبودی برود و هرکسی را که می بینیم آه ناله اش سر به آسمان هفتم نگذارد.

پیاده روی

 تصمیم گرفتم خیلی از مسیرها را پیاده روی کنم. بیشتر این تصمیم ام بخاطر توجه به اطراف ام بود. خیلی وقت بود که پیاده روی نکرده بودم و اگر پیاده رویی کرده بودم هم هیچ توجهی به اطرافم نداشتم.

از پل باغ عمومی تا چهار راه انصاری را پیاده رفتم. ولی کاش پیاده نمی رفتم. کاش هیچ توجهی نمی کرد.  در راه برگشت دو پسر جوان که از کنارش گذشتم حرفی خیلی زشت زدند که به شدت عصبانی ام کرد. برگشتم و یک سیلی محکم به صورت اش زدم و دیگر هیچ چیز نگفتم و گذشتم.

از چند نفر دیگر که حساب شان از دستم رفته خیلی چیزهای دیگر شنیدم ولی تحمل کردم. یک کیلو متر بعد از آن اتقاق این بار از کنار پلیس ها و ترافیک ها که گذشتم یکی از آن ها گفت: اوووووووووه ژاپانی گگ ره سیل کو! قواره ره سیل کو! …. سیل کو!

من بازهم عصبانی شدم.  یعنی عصابانیت قبلی هنوز فروکش نکرده بود که این چیز ها را باز شنیم. جملات آخرش بیشتر باعث عصبانیت ام شد. به طرف اش برگشتم گفتم چی گفتی؟ وظیفه ی تو که اینجا ایستاد استی چیست؟ این است که مشخصات افرادی ره گذر را بگویی؟

گفت: برررررررررررررو و چیزی نگفتم.

من هم یادم نیست چی گفتم یکی از چیزهایی که گفتم بی شرف بود. که سرصدا اش بالا رفت. حالا او طلب کار شده. انگار این من بودم که اول حرفی به او زده باشم. و یا توهینی کرده باشم. خلاصه او گفت و من گفتم و بلاخره با، میان جیگری همکارانش قضیه ختم شد.

اما برای من ختم نشد. نمی شود. این داستانی است که هر روز برای من و امسال من اتفاق می افتد. دلم یک فضا می خواهد برای پیاده روی، یک فضا می خواهد برای نفس کشیدن.

متاسفم برای خودم و تمام زنان و دختران میهنم که هر روز به نحوی مورد آزار و اذیت قرار می گیرند.