Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

تنهای

یادم می‌آید قبلا یعنی پیش از آشنایی با حمید خیلی تنهایی را دوست داشتم. ولی این چند روز که حمید مسافرت رفته حس آدمی را دارم که به شدت تنهاست. و یادم می‌آید همیشه آرزوی این را داشتم که تنها و یک زندگی کاملا مستقل و بدون وابسته‌گی داشته باشم٫ اما حالا فکر می‌کنم آدم‌ها وقتی به آرزوی شان می‌رسند که دیگر نمی‌خواهند.

امروز حمید برمی‌گردد و من منتظرم، این حس وابسته‌گی و دوست داشتن و باهم بودن را دوست دارم.

Advertisements

 

ذهنم همیشه درگیر است. گاهی فکر می‌کنم خالی شده ام. بعضی وقت‌ها به خودم که دقت می‌کنم خیلی ضعیف به نظر می‌رسم. شاید  به مرز سی ساله‌گی نزدیک می‌شود و احساس پیری می‌کنم. نمی دانم؟! بعضی وقت‌ها هم خودم را تنها ترین زن دنیا حس می‌کنم. فکر می‌کنم بزرگ‌ترین دلیل تنها ماندن آدم‌ها خود آدم‌ها هستند. سخت‌ترین لحظات در کنار هم بودن و به تنهایی فکر کردن است.

دلتنگی

اسیر سیاهی و تیره گی شده ام. دلتنگ که می شدم سرم را روی زانوهایت می گزاشتم و آرام می شدم. می گویم چقدر خوب است که تو را دارم! اگر تو را نداشتم که دیگر هیچ چیز قابل تحمل نبود. دلتنگت شده ام. بیشتر از همیشه و بیشتر از هر لحظه ای که درو از هم بوده ایم. همان آرامش سر گزاشتن روی زانوانت را گم کرده ام. آدمی هم عجیب موجودی است. گاهی با هزارن مسکن و آرام بخش هم آرام نمی شود ولی یک آغوش غوغا می کند. عجیب آرامش دارد. دلتنگی هیچ دارویی ندارد.

ضرب صفر

زندگی سخت شده است. خیلی سخت، سخت و رنج آور. زنده ماندن ها احتمالی است. هر لحظه امکان یک انتحار و انفجار وجود دارد. و ناگهان همه چیز ضرب صفر خواهد شد. به اینجا پنهاه آوردم به الغوچگ ام فیس بوک، تویتر و… همه پر است از عکس ها و نوشته هایی از کشته شدن و زخمی شدن. این روزها بیشتر از همه ی روزهایی که در این خاک بوده ام نفس گیرتر شده است.

هیچ چیزی آدم را به این خاک و به این کشور امیدوار نمی کند. هر روز نا امید تر از دیروز و همه منتظریم، منتظر ضرب صفر شدن. اینجا هرقدر بیشتر تلاش کنی بیشتر ضرر می کنی. اینجا عدد مهم نیست یک باشی یا هزار با صفر ضرب ات می کنند. و یک باره متوجه می شوی که ضرب صفر شده ای. گاهی وقت ها هم متوجه نمی شوی چون در همین هنگام ضرب صفر شدن خودن هم نابود شده ای.

امروز صبح که از خانه به طرف دفتر می آمدم دو نفر که به ظاهر ادم های تحصیل کرده ای به نظر می رسیدند، باهم صحبت می کردند. یکی از آن دو نفر که دو کتاب هم در درستش بود به نفر دومی که یک بیگ لب تاب با خود داشت گفت:

اولی: همی مشکلاتا ره مردم ها به وجود می آوردند.

دومی: اری بابا بین الملل ها نتانسته که ای مشکلاتا ره حل کند.

با یک لفظ قلم خیلی غلیییظ گفتن. ای خودااااااااااااااااااااااااااااااااا مشکلاتا، مردم ها و بین الملل ها ره ازی مردم بیگیر آمیییییییییین!

چند روز پیش…

چند روز پیش در فیس بوک باقر توکلی لینک اپلیکشن ورد پرس را گذاشته بود. داخل مبایلم دنلود کردم. سری زدم به وبلاگ ام یادم امد که با چه هیجانی می نوشتم. درست است که نوشته هایی انچنانی ندارم . ولی خودم راحت می شدم. به موضوعی که بر می خوردم سعی می کردم در مورد آن موضوع بنویسم و با نوشتن خودم را کمی راحت احساس می کردم.

یک چیز دیگری که در وبلاگ نویسی آن زمان ها خیلی خوشحال کننده بود، کامنت ها بود. امروز چشمم به کامنت های تایید نشده افتاد. واااااااااااااااای هجده تا کامنت!

خوشحال کننده بود. حس خوشحالی همان زمان ها را داشتم. جا دارد از همین تریبون از باقر توکلی تشکر کنم که مرا یاد وبلاگم انداخت. تلاش می کنم یادداشت های روزانه ام را ادامه بدم.

ثانیه ها

ثانیه هایم یکی پس از دیگری

کشته می شوند

می ایستم

و بر گور دسته جمعی ثانیه هایم خیره می شوم